تبليغاتX
< > پسری در سکوت شب

سکوتی سنگین تر از فریاد


بهترین وبلاگ ایرونی
بزرگترین





عشق از نگاه کودکان | پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | 9:8 

 

معنی واقعی عشق

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان ۴ تا ٨ ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است

 ٨ ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است .

۴ ساله

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذا با کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !

۶ ساله

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره .

۷ ساله

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه .

۷ ساله

عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره !

۵ ساله

از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!

 

 

 

 

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

دل نوشته ها | دوشنبه دهم تیر 1387 | 10:9 

کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره....

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست  و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري...

 امشب باز قطرات اشك بيقرارانه تو را فرياد مي زنند . بغضي راه گلويم را بسته .... نميدانم شايد همين عشق است كه مي خواهد فرياد برآورد! اما ديگر تاب و تواني برايش باقي نمانده . هنوز هم قلبم با هر طپش تو را جست و جو مي كند اما اينجا فقط غمي است كه از زيبايي يك عشق به يادگار مانده...

  تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

کارت پستال درخواستي  www.orchid.blogfa.com

.

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟؟

آموختم که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ....

شبم به حسرت و روزم در انتظار گذشت                                  تمام مدت عمرم در اين دو کار گذشت

 

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

خصوصیات آقا پسرها و دختر خانوم ها | جمعه هفتم تیر 1387 | 11:38 

خصوصیات  آقا پسرها از ۱۴ سالگی تا ۲۸ سالگی

سن ۱۴سالگي: تازه توي اين سن ، هرو از بر تشخيص ميدن ! (اول بدبختي !)                
سن 15 سالگي: ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد !
سن 16 سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو مي زنن ! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ! ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن !  (راکت تنیس نداشتیم  )
سن 17 سالگي: يه کمي مثلا آدم ميشن ! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن ! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول مي خوندن !)
سن 18 سالگي: هر کي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن ! ... آخ آخ ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه !
سن 19 سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن !
سن 20 سالگي: از همه شون رو دست مي خورن ! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده !
سن 21 سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ! (مثلا عاقل ميشن !)
سن 22 سالگي: نه ! مي فهمن که زندگي همش عشــــقه ! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن !
سن 23 سالگي: يکي رو پيدا مي کنن ! اما مرموز ميشن ! (ديدشون عوض ميشه !)
سن 24 سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته ! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت !
سن 25 سالگي: عشق سيخي چند ؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه ! حالا خوشگل هم باشه بد نيست !
سن 26 سالگي: اين يکي ديگه همونيه که همه ء عمر مي خواستم ! ... افتخار ميدين غلامتون بشم ؟!
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم !!!

خصوصيات دختر خانمها از 14 تا 28 سالگي ...

سن 14 سالگي: تا پارسال هر کي بهشون مي گفت: چطوري ؟ مي گفتن: خوبم مرسي ! حالا ميگن: مرسي خوبم !
سن 15 سالگي: هر کي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام ! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاري و رنگ آميزي و ...!)
سن 16 سالگي: يعني يه عاشق واقعين ! ... فردا صبح هم مي خوان خودکشي کنن ! ... شوخي هم ندارن !
سن 17 سالگي: نشستن و اشک مي ريزن ! ... بهشون بي وفايي شده ! ... (کوران حوادث !)
سن 18 سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق ! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن !
سن 19 سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ! ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست !
سن 20 سالگي: نه ، نه ! ... اون منو نمي خواست ! ... آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ! مي دونم !
سن 21 سالگي: فقط 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ! فقط !
سن 22 سالگي: خوش تيپ باشه ! پولدار باشه ! تحصيلکرده باشه ! قد بلند باشه ! خوش لباس باشه ! ... (آخ که چي نباشه !)
سن 23 سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي کنن !
سن 24 سالگي: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه ! ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه !
سن 25 سالگي: آه! پس چرا ديگه هيچکي نمياد ؟! ... هر کي مي خواد باشه ، باشه !
سن 26 سالگي: يه نفر مياد ! ... همين خوبه ! ... بــــــــــله !
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي !!!

اگر در مطالب بالا شک داريد در قسمت نظر ها پيام خود را بگذاريد .

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

عشق واقعی ........ | چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 0:58 

سلام به دوستای گلم بعد از یه مدت طولانی از بس که شعر نوشتم  خسته شدم این بار میخوام یه داستان دربارهی دو عاشق رو بزارم     توصیه میکنم بخونین 

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

 

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

 

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!

 

مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :

 

عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

 

 

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

 

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

مادر | سه شنبه چهارم تیر 1387 | 12:49 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی 

 آوای تو می خواندم از لایتناهی 

 آوای تو می آردم از شوق به پرواز 

 شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی 

 امواج نوای تو به من می رسد از دور 

 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی 

 وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی 

 دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست 

 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی 

 ای عشق تو را دارم و دارای جهانم 

 همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی 

مینویسم از تو.... از تو ای شاد ترین .... تازه ترین نغمه عشق...

تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را....

نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی ....

در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود....

به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم....هرچه انگیزه درونم دارم....

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم ...

بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد....

روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است....

رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست ....

دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش ....

دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا.....

 تقدیم به همه ی مادران دنیا

مامان دوستت داریم

                                                               روزت مبارک

 

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

ای کاش........................... | شنبه یکم تیر 1387 | 21:57 

 

Copyright©by:Orchid.blogfa.com           اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت را برويت مي گسترانيدم

اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابري مي شد باريدن مي گرفت

اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم

اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز مي کردم

و اي کاش سايه بودم تا نزديکترين کس به تو باشم

 

آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم

اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری

به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم

اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس

که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه‌‌ هستم دوستت دارم ‌.

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

 

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

نخستین نگاه | پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 | 22:2 

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
 
 آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش... 

شب رفت شمع سوخت و من ماندم وغم

کاش می شد هیچکس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالهای سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای ما نبود

نمی دانم چرا هرشب به یادت اشک می ریزم


    نمی دانم چرا از عشق جانسوزتو لبریزم...

کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

      ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد...

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه ، دیوار اتاقش پر عکس می شه
   
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه ،که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی...

شاید بهار به انتظار نشسته است تا با نگاه بارانیت برای روز های تنهاییش از عشق بخوانی...

بهار از دریچه ی نگاه تو زندگی را سبز می بیند...


و از روزنه ی چشمهای پاکت ،در سکوت آبی باغچه،غنچه هایی به رنگ امید می کارد...



   دوستت دارم ... ای غزلسرای لحظه های انتظار 

 

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

همه هست ....................... | جمعه دهم خرداد 1387 | 14:22 

با عرض سلام به همه ی دوستای گلم  ممنون که فراموشم نکردیدتو این مدت و بهم سر زدید یه مشکلی

 برام پیش اومدنتونستم بیام ولی دلم واسه همتون تنگ شده بود می خوام بازم شروع کنم البته با یه اپ زیبا

 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیس که نشونی تو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غیر تو با سایه م نمی جوشم

 

 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست
.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي
.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

جاده ی عشق بی انتها................................. | جمعه ششم اردیبهشت 1387 | 13:55 

 

زندگی مملو از عشق است عشقی که بسوزد و خاکستر شود و بر روی پهنه ای از خاکستر آن بنویسند:تو ای بهتر از جانم            تو را من دوست دارم

می خواهم به خاطر جدایی از تو اشک بریزم ولی افسوس که تمام اشک هایم را به خاطر بدست آوردنت ریختم.چشمهایم را باز نگه دارم تا همه بدانند چشم انتظارم.

قلبم را بشکافید تا همه بدانند دلم پر خون است.

گوشهایم را باز کنید تا همه بدانند چقدر زخم زبان ها شنیده ام.

دهانم را باز نگه دارید تا همه بدانند هنوز گفتنی ها دارم و بگویید روی ندارم

یک قطعه یخ بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب شود و آنگاه

بردارید. تا بگویم

                          دوستت دارم

در کنار جاده عشق

که غبار دلتنگی سراپایم را فرا گرفت

با یک بغل گل یاس

منتظرت می مانم

دلواپسی هایم ره

به انگشت نازک شب می بندم

قاصدک های خیالم را به سویت پرواز می دهم

و منتظرت می مانم

و زیر سکوت و تازیانه های قلب های آهنی

می شکنم و فرو می ریزم

تو را در سپیده دم فردا ها می بینم و صدای دلنشین قدم هایت را

می شنوم.

و بدان ،با ذره ذره های وجودم

                                             منتظرت می مانم.

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |

تو نمیدونی ...................... | شنبه سی و یکم فروردین 1387 | 23:25 

تونمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام.....

باور ندارم که دیگه نیستی ،حالا تو رفتی من اینجا تنهام....

یک شاخه بود و یک قصه ی تلخ ، وقتی که گفتی تو رو نمی خوام....

خیال میکردم می خوای بترسم، شاید هنوزم باور نکردم....

چشمای گریون ، دستای خسته ، دوریه چشمات من و شکسته....

رنگ اون چشات ، چشای سیات، زنجیره دلت دستام رو بسته.....

شاید یه حسود چشممون زده ، بگو کی ما رو تنهائی دیده....؟؟؟

ولی میدونم تو آسمونا قصه ی ما رو یکی شنیده.....!!!

تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم ، پیشت میمونم....

باور ندارم که دیگه نیستی ، حالا تو رفتی من اینجا تنهام....

چشمای گریون ، دستای خسته ، دوریه چشمات من و شکسته....

رنگ اون چشات ، چشای سیات، زنجیره دلت دستام رو بسته

هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره

با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی

به گذشته برمی گردم به سراغ خاطراتم...

تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم

به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن

هر کجا باشی و باشم به تو برمی گردم حتماً

این تویی همیشه من توی آیینه تقدیر

با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر

دلشكسته اي به نام بهنام | لينک ثابت | موضوع: |